تبليغاتX
http://midinternet.com/wp-content/uploads/2008/04/2.swf قاصدک - دموکراسی خون نمی خواهد، استقامت می خواهد
بهارهای شگفتی در راهند فردا گلی می شکفد که بادها را پرپر خواهد کرد

 ما رویایی داشتیم

 ۱ و از رویا کدام واژه مستحق تراست؟ واژة رویا عینیتی بالتمامه است برای غیرعینی و انتزاعی ترین گمان ها و خیال هایی که برای جمعی انگیزه اند و برای قومی عقیده. یکی هدفش را قبالة این عجوزة هزارداماد می کند و دیگری زندگیش را وقف این سر راهی هزار پدر.

مبادا فکر برتان دارد که اصلاح طلبانِ کشته به تیغ مجریان و ناظران انتخابات، یگانة دوران بودند و اگر می آمدند؛ معجزه می شد. نه! تنها امیدی که ما داشتیم بازگشت از وضعیت بدتر بود به بد! که این هم رویا بود! رویایی تر از از خیال های خام پدر عصر رویا پردازی ایران؛ امیرکبیر.

۲ «ندانم کاری» 150 سال است که بهبودخواهان ایرانی را بی خانمانِ بخت می کند و از همان دم نورسی آنان را بر قاطر بیهودگی می نشاند تا این ساربان سرگردان در جزیرة سرگردانیِ نابخردی دورشان بچرخاند و بعد عمری سختی کشیدن، این وجود پیرعروس بی هیچ حاصلی و همچنان امیدوار به شناخت راه از بیراه به حجلة گور مجبور شود.

آنچه بر تعالی اندیشان ایرانی، یک قرن و نیم پس از آغاز تعالی اندیشی می رود تکرار اشتباه گذشتگان و تدوین نادرست «چه باید کرد»ِ حرکت بهبودخواهانه و تعالی اندیشانة شان است. همان اعتراف تلخ سیدجمال الدین جهان وطن پس از عمری اصلاح طلبی در دستگاه های قدرت ایران، مصر و ترکیه: «ای کاش بذر اندیشه ام را در زمین فکر مردم می کاشتم.»

 آری همة راه ها به رمِ قدرت ختم نمی شود. تلاش جانفرسای امیرکبیر، سیدجمال الدین، مصدق، بازرگان و امثالهم در اصلاح طلبی سیاسی کام کسی شیرین نکرد؛ که «قدرت» اسب وحشی نیست که رام شود، بل اژدهای هفت سر است که هرچه ببلعد سیری ندارد. قدرت را فقط یک چیز ارضا می کند و آن قدرت است.

این نیازِ ناگزیر اجتماع انسانی، عجیب وحشتناک است، پس خام خیالی است اگر بخواهیم با او به گفتگو بنشینیم که بیا خودت را مقید کن! قدرت تا جایی که میدان داشته باشد، می تازد و این میدان را «ما» می سازیم. مای مردم، مای فرهنگ.

آری راه بر اصلاح طلبی سیاسی نه همین امروز و نه فقط در جامعة ایران که در سرتاسر گیتی از همان ابتدا بسته بود.

به استقرا می گویم قدرت از میان دو دسته صاحبان خویش؛ یعنی اندیشناکان محدود ساختنش و خدمتگزاران توسعه دادنش، دومی را ترجیح می دهد.اسب قدرت رام نخواهد شد، مگر این که گزیری جز رامی نیابد و زمانی جز این گزیر نیست که در میدان و محدودة عملش یعنی اجتماع، گریزی جز رامی و اطاعت نباشد واگر ما مردمی باشیم که تن به جولان قدرت حتی به قیمت خذلان خویش می دهیم؛ تمنای رامی و آرامی از قدرت بیهوده نمی نماید؟ آری اصلاحات سیاسی «به وجود آورده نمی شود» بلکه «به وجود می آید». بعباره اخری اگر فرهنگ مردمی و نظام باورهای جامعه ای تحول و توسعه یابد(اصلاح فرهنگی صورت گیرد) قدرت باید خود را با مجرای این باورها تطبیق دهد تا بر بستر جامعه جریان یابد(اصلاح سیاسی انجام می شود) و چنین نکردنش تحفة بحران عدم مشروعیت برایش می آورد. اگر حرکت از پایین و دل اجتماع بجوشد اگرچه دیر اما پایدار، در بالای هرم نظام اجتماع تبدیل و تحویل می آفریند.

انگلستان الگوی آشکار اصلاحات از پایین است: گمان می کنید که اصلاح طلبان سیاسی و آنان که می خواستند بی واسطه بر دهان اژدهای قدرت لجام بزنند چنین کردند؟ حاشا! وقتی اندیشة مردم دیگر مناسبات قبلی را بر نمی تابید منشور کبیر -گیرم با »لطف فرمودیم» های طرز قجری- صادر شد. و حال این سرتقی ما ایرانی ها راه به کجا برده است؟ بنشینیم و بگوییم دموکراسی موهبت اعطایی و عطیة اهدایی حکام به مردم نیست که حق آنان است. اما نیک که بنگریم این مردم بوده اند که خود را از دموکراسی محروم کرده اند و در نقطة مقابل انگلستان، اصلاح طلبان سیاسی 50 سال اخیر ایران را ببینید.

دکتر مصدق سرپیری آمد گفت من به مشروطه پایبندم. من رئیس دولتم و باید حکومت کنم؛ و شاه باید سلطنت کند. خواست قدرت را از چنگال شاه که پاسخگویی به احدالناسی نداشت بیرون بکشد و به رئیس دولت بسپارد که در برابر مجلس و ملت مسئول بود. چه شد؟ اصلاح طلبی سیاسی اش و قدرت (رئیس دولت) علیه قدرت(پادشاه) قرار دادنش که نافرجام بود، هیچ؛ از جایی که کار فرهنگی و اجتماع سازی نکرده بود، مردم صبح کودتا شعار می دادند یا مرگ یا مصدق و عصر کودتا می گفتند مرگ بر مصدق.

بازرگان در میانسالی خواست به زبان قانون با رژیم سخن بگوید و از ظرفیت های قانون اساسی مشروطه برای اصلاح طلبی سیاسی بهره بگیرد، اما سیلی رژیم او را به زندان انداخت. بعد انقلاب، باز هم دست از اصلاح طلبی سیاسی برنداشت تا در اثنای انقلاب مردم شعار دهند که بازرگانِ مسلمان، نخست وزیر ایران ولی 4 سال بعدتر در اواخرِ مجلس اوّل هنگام نطق شنید که مرگ بر بازرگان. زیرا در بیراهة اصلاح طلبی سیاسی افتاده بود و پیش از آن که به اصلاح فرهنگ بپردازد و نظام باور جامعه را دگرگون کند، خواست نظام قدرت جامعه را محدود نماید.

واین آخری ها، از بیت امام گرفته تا دانشجویان خط امام دیروز، آن ها هم تلاششان در درگیری با قدرت و ناز و قهرهای بسیارشان برای پاسخگو و مقید کردن قدرت بی ثمر بوده است و خواهد بود. رد صلاحیت های گسترده هزارباره اثبات کرد که اصلاحات سیاسی کوچة بن بست است و قدرت تن درنمی دهد به آن. چرا که هنوز مردم ما فرهنگ دموکراسی را نفهمیده اند و تا مردم آموزش نبینند راه به ترکستان است.

فی المثل، اصلاح طلبان در این سال های آخری به حضور نظامیان در سیاست معترض بودند، اما ثمرش جز حنظل تلخی نبود که فرمانده سپاه با ... تمام در یکی از آخرین نطق هایش بگوید حمایت از جریان اصولگرایی وظیفة بسیج است!!! آری در این جمهوری بی یال و دم و اشکم، نیروهای نظامی از یک جریان سیاسی حمایت می کنند، چون قاعدة بازی به جامعه آموزش داده نشده  و اژدهای قدرت همة نهادها را به تسخیر خویش درآورده است.

۳ راه توسعه و ایران آزاد و آباد از یک نظام سیاسی پیشرفته، توسعه یافته، پاسخگو، حساس به فساد و مقید به رای مردم و مختار به ید نخبگان می گذرد و این از دل یک فرهنگ پویا، زایا، دموکراتیک، عبور کرده از تعصبات فرقه ای یا قبیله ای و پرهیزگار از غم های موقت (که رفعش منوط به همان توسعة پیش گفته می باشد) زاییده می شود.

شاید روند باروری فرهنگ به چنین مولود مبارکی طولانی و طاقت فرسا باشد-حتی سال های سال- اما زایمانش دردناک نخواهد بود: چرا که دیگر قدرت دست بر خواهد داشت.

همین است که بارها گفته ام و باز هم می گویم، دموکراسی خون نمی خواهد، استقامت می خواهد: پس ای کسانی که به این راه ایمان آورده اید؛ بردبار باشید،شکیبایی ورزید، خود را آماده کنید و تقوای خدا پیشه نمایید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:52  توسط   |