|
بهارهای شگفتی در راهند فردا گلی می شکفد که بادها را پرپر خواهد کرد
|
ما رویایی داشتیم
۱ و از رویا کدام واژه مستحق تراست؟ واژة رویا عینیتی بالتمامه است برای غیرعینی و انتزاعی ترین گمان ها و خیال هایی که برای جمعی انگیزه اند و برای قومی عقیده. یکی هدفش را قبالة این عجوزة هزارداماد می کند و دیگری زندگیش را وقف این سر راهی هزار پدر.
مبادا فکر برتان دارد که اصلاح طلبانِ کشته به تیغ مجریان و ناظران انتخابات، یگانة دوران بودند و اگر می آمدند؛ معجزه می شد. نه! تنها امیدی که ما داشتیم بازگشت از وضعیت بدتر بود به بد! که این هم رویا بود! رویایی تر از از خیال های خام پدر عصر رویا پردازی ایران؛ امیرکبیر.
۲ «ندانم کاری» 150 سال است که بهبودخواهان ایرانی را بی خانمانِ بخت می کند و از همان دم نورسی آنان را بر قاطر بیهودگی می نشاند تا این ساربان سرگردان در جزیرة سرگردانیِ نابخردی دورشان بچرخاند و بعد عمری سختی کشیدن، این وجود پیرعروس بی هیچ حاصلی و همچنان امیدوار به شناخت راه از بیراه به حجلة گور مجبور شود.
آنچه بر تعالی اندیشان ایرانی، یک قرن و نیم پس از آغاز تعالی اندیشی می رود تکرار اشتباه گذشتگان و تدوین نادرست «چه باید کرد»ِ حرکت بهبودخواهانه و تعالی اندیشانة شان است. همان اعتراف تلخ سیدجمال الدین جهان وطن پس از عمری اصلاح طلبی در دستگاه های قدرت ایران، مصر و ترکیه: «ای کاش بذر اندیشه ام را در زمین فکر مردم می کاشتم.»
آری همة راه ها به رمِ قدرت ختم نمی شود. تلاش جانفرسای امیرکبیر، سیدجمال الدین، مصدق، بازرگان و امثالهم در اصلاح طلبی سیاسی کام کسی شیرین نکرد؛ که «قدرت» اسب وحشی نیست که رام شود، بل اژدهای هفت سر است که هرچه ببلعد سیری ندارد. قدرت را فقط یک چیز ارضا می کند و آن قدرت است.
این نیازِ ناگزیر اجتماع انسانی، عجیب وحشتناک است، پس خام خیالی است اگر بخواهیم با او به گفتگو بنشینیم که بیا خودت را مقید کن! قدرت تا جایی که میدان داشته باشد، می تازد و این میدان را «ما» می سازیم. مای مردم، مای فرهنگ.
آری راه بر اصلاح طلبی سیاسی نه همین امروز و نه فقط در جامعة ایران که در سرتاسر گیتی از همان ابتدا بسته بود.
به استقرا می گویم قدرت از میان دو دسته صاحبان خویش؛ یعنی اندیشناکان محدود ساختنش و خدمتگزاران توسعه دادنش، دومی را ترجیح می دهد.اسب قدرت رام نخواهد شد، مگر این که گزیری جز رامی نیابد و زمانی جز این گزیر نیست که در میدان و محدودة عملش یعنی اجتماع، گریزی جز رامی و اطاعت نباشد واگر ما مردمی باشیم که تن به جولان قدرت حتی به قیمت خذلان خویش می دهیم؛ تمنای رامی و آرامی از قدرت بیهوده نمی نماید؟ آری اصلاحات سیاسی «به وجود آورده نمی شود» بلکه «به وجود می آید». بعباره اخری اگر فرهنگ مردمی و نظام باورهای جامعه ای تحول و توسعه یابد(اصلاح فرهنگی صورت گیرد) قدرت باید خود را با مجرای این باورها تطبیق دهد تا بر بستر جامعه جریان یابد(اصلاح سیاسی انجام می شود) و چنین نکردنش تحفة بحران عدم مشروعیت برایش می آورد. اگر حرکت از پایین و دل اجتماع بجوشد اگرچه دیر اما پایدار، در بالای هرم نظام اجتماع تبدیل و تحویل می آفریند.
انگلستان الگوی آشکار اصلاحات از پایین است: گمان می کنید که اصلاح طلبان سیاسی و آنان که می خواستند بی واسطه بر دهان اژدهای قدرت لجام بزنند چنین کردند؟ حاشا! وقتی اندیشة مردم دیگر مناسبات قبلی را بر نمی تابید منشور کبیر -گیرم با »لطف فرمودیم» های طرز قجری- صادر شد. و حال این سرتقی ما ایرانی ها راه به کجا برده است؟ بنشینیم و بگوییم دموکراسی موهبت اعطایی و عطیة اهدایی حکام به مردم نیست که حق آنان است. اما نیک که بنگریم این مردم بوده اند که خود را از دموکراسی محروم کرده اند و در نقطة مقابل انگلستان، اصلاح طلبان سیاسی 50 سال اخیر ایران را ببینید.
دکتر مصدق سرپیری آمد گفت من به مشروطه پایبندم. من رئیس دولتم و باید حکومت کنم؛ و شاه باید سلطنت کند. خواست قدرت را از چنگال شاه که پاسخگویی به احدالناسی نداشت بیرون بکشد و به رئیس دولت بسپارد که در برابر مجلس و ملت مسئول بود. چه شد؟ اصلاح طلبی سیاسی اش و قدرت (رئیس دولت) علیه قدرت(پادشاه) قرار دادنش که نافرجام بود، هیچ؛ از جایی که کار فرهنگی و اجتماع سازی نکرده بود، مردم صبح کودتا شعار می دادند یا مرگ یا مصدق و عصر کودتا می گفتند مرگ بر مصدق.
بازرگان در میانسالی خواست به زبان قانون با رژیم سخن بگوید و از ظرفیت های قانون اساسی مشروطه برای اصلاح طلبی سیاسی بهره بگیرد، اما سیلی رژیم او را به زندان انداخت. بعد انقلاب، باز هم دست از اصلاح طلبی سیاسی برنداشت تا در اثنای انقلاب مردم شعار دهند که بازرگانِ مسلمان، نخست وزیر ایران ولی 4 سال بعدتر در اواخرِ مجلس اوّل هنگام نطق شنید که مرگ بر بازرگان. زیرا در بیراهة اصلاح طلبی سیاسی افتاده بود و پیش از آن که به اصلاح فرهنگ بپردازد و نظام باور جامعه را دگرگون کند، خواست نظام قدرت جامعه را محدود نماید.
واین آخری ها، از بیت امام گرفته تا دانشجویان خط امام دیروز، آن ها هم تلاششان در درگیری با قدرت و ناز و قهرهای بسیارشان برای پاسخگو و مقید کردن قدرت بی ثمر بوده است و خواهد بود. رد صلاحیت های گسترده هزارباره اثبات کرد که اصلاحات سیاسی کوچة بن بست است و قدرت تن درنمی دهد به آن. چرا که هنوز مردم ما فرهنگ دموکراسی را نفهمیده اند و تا مردم آموزش نبینند راه به ترکستان است.
فی المثل، اصلاح طلبان در این سال های آخری به حضور نظامیان در سیاست معترض بودند، اما ثمرش جز حنظل تلخی نبود که فرمانده سپاه با ... تمام در یکی از آخرین نطق هایش بگوید حمایت از جریان اصولگرایی وظیفة بسیج است!!! آری در این جمهوری بی یال و دم و اشکم، نیروهای نظامی از یک جریان سیاسی حمایت می کنند، چون قاعدة بازی به جامعه آموزش داده نشده و اژدهای قدرت همة نهادها را به تسخیر خویش درآورده است.
۳ راه توسعه و ایران آزاد و آباد از یک نظام سیاسی پیشرفته، توسعه یافته، پاسخگو، حساس به فساد و مقید به رای مردم و مختار به ید نخبگان می گذرد و این از دل یک فرهنگ پویا، زایا، دموکراتیک، عبور کرده از تعصبات فرقه ای یا قبیله ای و پرهیزگار از غم های موقت (که رفعش منوط به همان توسعة پیش گفته می باشد) زاییده می شود.
شاید روند باروری فرهنگ به چنین مولود مبارکی طولانی و طاقت فرسا باشد-حتی سال های سال- اما زایمانش دردناک نخواهد بود: چرا که دیگر قدرت دست بر خواهد داشت.
همین است که بارها گفته ام و باز هم می گویم، دموکراسی خون نمی خواهد، استقامت می خواهد: پس ای کسانی که به این راه ایمان آورده اید؛ بردبار باشید،شکیبایی ورزید، خود را آماده کنید و تقوای خدا پیشه نمایید.
دانشگاه به عنوان یکی از اولین و موثرترین نشانه های شبه مدرنیسم آمرانة پهلوی، با تاسیس دانشگاه تهران پا به عرصة حیات اجتماعی ایرانیان نهاد. مدارس نوینی که در آن علوم و فنون جدید در مقابل دروس و علوم قدیمی حوزه های علمیه تدریس می شد و قرار بود روند نوسازی و مدرن شدن جامعة سنتی ایران را ساماندهی کند.
اما این مولود جدید که قرار بود ساماندهی اجتماعی وفنی و اقتصادی و .... را در ایران رقم بزند وبرنامه ریزی کند،از آنجا که از ابتدا در تقابل با مدارس و علوم سنتی قرار گرفت و نه در روند تکامل تاریخی خود و هم چنین از آنجا که بهروشی آمرانه و از بالا و عمدتاً تقلیدی بنا نهاده شد، توفیقات لازم را نیافت. از سوی دیگر به جای آنکه تحول برخاسته از این نهاد جدید علاوه بر ساحت های فنی و علوم طبیعی به گونه ای موثر ساحت هایی چون سیاست، علوم اجتماعی و ...-حوزة علوم انسانی- رامتحول سازد؛از بیم ورود لوازم تبعی آن هم چون تفکیک قوا، دموکراسی، حقوق شهروندی، حاکمیت قانون، ... مهجور ماندند. شاهد مثال آن که آن چنان که راه آهن، ارتش مدرن، پل سازی(برای نمونه پل ورسک) و اموری از این دست بها داده می شد به پارلمان، انتخابات آزاد، قدرت مشروطة حاکمان عینیتی داده نمی شد.چنان که زمانی که بنابود دانشجویانی را جهت اعزام به فرانسه آماده کنند، همه را در کاخ سعدآباد نزد رضا شاه بردند و او خطاب به دانشجویان اعزامی گفت: « شمارابه مملکتی اعزام می کنیم که حکومت آن ها جمهوری و نظام آن ها بانظام ما متفاوت است، شما نباید نظام سیاسی آن ها را برای ما بیاورید بلکه صنعت و آداب آنها را یاد بگیرید»[1] این رویکرد در دوران پهلوی دوم نیز ادامه داشت چنان که به روایت دکتر حمید عنایت – استاد برجستةة علوم سیاسی دانشگاه تهران-:«پس از گذراندن دورة لیسانس چون که شاگرد اوّل دانشکده شده بودم؛ قرار بود طبق قانون با هزینة دولت به خارج بروم، ولی دولت گفت شاگردان اوّل همة رشته ها بروند، جز رشته های سیاسی و ادبی»[2]!!
با تمامی این اوصاف دانشگاه در تمامی دوران حکومت پهلوی در تقابلی آشکار با سیاست های آمرانه و آزادی ستیز قرار گرفت. چه در دوران ملی شدن صنعت نفت و حمایت از سیاست های استقلال طلبانة مصدق ،چه بعد از کودتای 32 و چه در به ثمر نشاندن انقلاب اسلامی 57؛ دانشگاهیان همواره از پرچمداران تحولات و پیشتاز بودند.
اگر رویکرد حکمرانان در پیش از انقلاب اسلامی 57، رویکردی غرب گرایانه با مایه هایی از ناسیونالیسم رمانتیک و غیرمدنی بود، در پس پیروزی انقلاب اسلامی و در حاشیة رویداد انقلاب فرهنگی، گرایش هایی در پی نفی تام و تمام دستاوردهای دنیای غرب؛ زدودن هرچه آن بوی «ایسم» می داد و سرلوحة تلاشش محصول تجارب تاریخی می بود، وجود داشتند.
نقل آن چه در سطور بالا گذشت مقدمه ای بود بر دفاعیه ام از آزادی و استقلال آکادمیک. چرا که معتقدم به فراموشی سپردن خاستگاه روشنفکری بودن دانشگاه، یکی از عمده دلایل افراط ها و تفریط های صورت گرفته، علی الخصوص درحوزة علوم انسانی در دانشگاه هاست.
دانشگاه به مثابة نهاد روشنفکری
ماده واحده ی انحلال کانون وکلا به مجلس رفت.حتی تصویب فوریت این طرح آبروریزی بزرگی خواهد بود.
اپیزود نخست قوه ی قضاییه
برنامه ی سوم توسعه برای پرکردن خلاء کمبود وکیل به قوه ی قضاییه اجازه داده بود تا به صدور پروانه ی مشاور قضایی اقدام کند.این اجازه در برنامه ی چهارم مجددا تصریح نشد و قاعدتاْ مطابق تمام قانون های مدت دار (مثل قانون بودجه) با پایان مدت قانون برنامه ی سوم این اجازه نیز به پایان می رسید.اما قوه ی حافظ قانون به صورت غیر قانونی و به رغم اعتراضات مکرر حقوقدانان و وکلا این کار خود را استدام بخشید.
اپیزود دوم قوه ی مجریه
دولت نهم بر سر کار آمد.دولتی که به واسطه ی علایق و عقاید و خاستگاه سیاسی رئیسش بوی فاشیسم می داد.اما آثار حضور فاشیسم در قدرت چیست؟ قطعاْ از ایجاد اختناق که طبیعی ترین اثر آن است بگذریم. فاشیست ها به شدت به حاکمیت قانون بی اعتنا هستند و علاوه بر آن به شدت به دنبال تمرکز نهادها و تشکل های دموکراتیک و مدنی در ید اختیار خویش می باشند.
اولین اقدام که بر ضد عدم تمرکزسیاسی و کاهش تراکم اداری صورت گرفت انتصابی کردن روسای دانشگاه ها بود.تمام دانشجویانی که حقوق اداری ۱ را گذرانده اند می دانند که دانشگاه ها از جمله اولین نهاد هایی هستند که باید از دولت استقلال ادرای پیدا کنند تا امواج سیاست ساخت و سازهای نیمه تمام علمیشان را نابود نکند.
اقدام بعدی موج سفرهای استانی رئیس جمهور بود که اتفاقاْ آقای وزارت کشور در انتهای سال ۸۴ در مصاحبه با رسانه ی ملی(
)آن ها را مهم ترین اقدام در راستای تمرکززدایی اعلام کرد!!! به عنوان یک دانشجوی حقوق می گویم این سفرها تمرکز زدایی نبود،بلکه پایتخت زایی بود. تمرکز زدایی یعنی کاهش اختیارات دولت مرکزی در نواحی و تفویض آن اختیارات به مقامات اداری،سیاسی و شوراهای محلی.اما رئیس جمهور به جای این کار حتی به استانداران خودش نیز اعتماد نکرد.
از آن ها می خواهد مصوبات چهارساله ای که نیاز دارند را تهیه کنند تا پدربزرگْ دولت(دولت حداکثری) بیاید،آن ها را تصویب کند و فرزندان مطیع اجرا کنند.تمرکزی که دولت به منصه ی ظهور گذاشت یعنی هراس از سلیقه های هم عقیده ها.دولت بعدی اگر دولت دموکراتی باشد نمی تواند تمرکز به معنای ماهوی را اجرا کند مگر این که این تمرکز به وجود آمده در معنای شکلی را زائل نماید....
اپیزود سوم قوه ی مقننه(به دلیل وجود مجلسی که هر وقت صدایش در می آید دیگر تن آقای جنتی را نمی لرزاند، به رغم قدیم، مجلس را همان قوه ی مقننه دانسته ایم)
یکی از اقدامات پارلمان مومنان اصلاح قانون اصلاحی شوراها بود.اصلاح که نه بازگرداندن تغییراتی که در قانون ۸۲ ایجاد شده بود به شکل قانون ۷۵.محض اطلاع مقام عظمای ولایت که با اختیارات مطلقه ی ایشان طرح اصلاح قانون مطبوعات از دستور کار مجلس ششم خارج شد این که : قانون شوراهایی که در سال ۸۲ به تصویب رسید هیچ گاه اجرا نشد. و پیش از آن که انتخابات سوم شوراها برگزار شود به ویروس ارتجاع آلوده گشت. رجوعی به کتاب مبانی نظری قانون اساسی که مجموعه ی کوچکی از سخنرانی های شهید بهشتی است شاید شهروندان قلعه ی حیوانات را از خواب بیدار کند و به آنان یادآوری نماید که مراد قانون اساسی از شوراهای شهر و روستا، پارلمان شهر و روستاست.نه نهادی برای تصویب کردن زمانبندی آب خوردن شهردارها.قطعاْ نتیجه ی عملی این که شوراها در جای مخصوص خود بنشینند، پیشبرد تمرکز زدایی و افزودن بر قوت دموکراتیک جمهوری اسلامی است. اما فاشیست ها فقط به خودشان اعتماد دارند فقط خودشان.
نتیجه گیری
وقتی مجلستان این باشد، ژورنالیستتان هم برای دبستانی ها انشا می نویسد.
به نام خدا حاکم مطلق و حقیقی دنیا
به نام مردم حاکم بر سرنوشت اجتماعی خویش
امتحان سراسری سعادت و عزت ملی
از نگاه کردن به برگه ی کشورهای همسایه خودداری کنید.مدت زمان امتحان:عمر سیاسی شما
سوال اول......
سوال دوم....
.....
سوال هزار و یکم-عاقبت تصویب انحلال کانون وکلا و ادغام آن در قوه ی قضاییه چه خواهد بود؟
پاسخ: وکلایی در برابر قضات خواهند ایستاد که اگر در دفاع از حقوق موکلشان دست از پا خطا کنند و پا از گلیم دراز، عذرشان را می خواهند.خودمانی بگویم دانشجوی ستاره دار دیدیم، وکیل ستاره دار هم خواهیم دید.
سوال هزار و دوم-.....
......
موفق باشید
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم
تفاوت بنیادین بحث ها و نظرهایی که در یک محیط علمی مطرح می شود با حرف ها و گفتگوهای روزمره ی جامعه، در حذر بودن اهالی علم از امواج تبلیغات و عوام زدگی است. امروز که انرژی هسته ای بحث داغ ایرانیان و کیهانیان است باید با روشن بینی از خاطر نبریم که انرژی هسته ای شاه کلید حل مشکلات ما نیست. مشکلِ اقتصاد ما ساختارها و بنیادهاست نه مشکل منبع درآمد.دستاوردهای فنی به هیچ وجه دروازه ی رنسانس علمی به شما نمی روند.رنسانس باید در علوم انسانی رخ بدهد تا علوم فنی ما دچار تحول شوند.در شرایطی که حتی اساتید مدعی روشنفکری دینی از دانشگاه ها به نام بازنشستگی حذف می شوند و محلی از اعراب برای اساتید سکولار و لاییک دانشگاه ها وجود ندارد، چه جای اندیشیدن به رنسانس؟ دانشجو باید به خاطر بسپارد که به واسطه سن و صنفی که دارد نباید نجاتگر پدیده ها و توجیه ساز وقایع باشد؛ بلکه باید با نقدهای جدی خود به وظیفه ی ناهی از منکر و آمر به معروف بودن عمل کند.
امّا حکایت اصلی، حکایت انرژی هسته ای است.مطمئن باشید که هیچ کس نمی گوید دستیابی به فناوری هسته ای حق ما نیست.تا کنون هیچ کشوری حتی آمریکا هم به ما نگفته است فعالیت های مربوط به فناوری هسته ای نداشته باشیم.امروز آن چه دنیا را نگران ایران کرده است بمب اتم است.
آیا ما به بمب اتم نیاز داریم؟
بهتر است ابتدا صلحِ آخرمان را بکنیم!نه! ما به بمب اتم نیاز نداریم.امّا جنگ اوّل:
عده ای معتقدند بنا به نص و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه، ما باید به بمب اتم دست پیدا کنیم.عده ای دیگر هم معتقدند داشتن بمب اتم یک امتیاز و پوئن مثبت در مذاکرات است.اما حقیقت آن است که برداشت های پوسته ای و قشری از قرآن، آسیب جدی به حرکت و تکامل ما وارد می آورد. ما هم معتقدیم و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه؛ ولی شکل اعمال این دستور امروزه متفاوت است! به نظر من کشوری که بهترین عمل به این آیه را داشته است «ژاپن» می باشد.ژاپن با وجود این که بعد از جنگ جهانی دوم،به عنوان یک کشور متجاوز از داشتن ارتشی که قدرت عمل خارجی داشته باشد ممنوع شد (و هنوز هم ممنوع است) به هیچ وجه با خطر تهاجم خارجی روبرو نیست! آن هم به دلیل قدرت اقتصادی ژاپن است که موجب شده تهدید امنیت ژاپن، تهدید امنیت ملی یکایک کشورهای دارای رابطه ی اقتصادی با ژاپن که کم هم نیستند، به حساب بیاید.
اما این که بمب اتم پوئن مثبت ما در چانه زنی ها و مذاکرات است:از سر نوشت کره ی شمالی درس بگیریم.کره ی شمالی هم به بمب اتم دست یافت، اما بهای این دستیابی سلب اعتماد از این کشور در جامعه ی جهانی بود.کره ی شمالی بمب اتم دارد ولی نمی تواند آن را در جایی منفجر کند، چرا که رقیبش (آمریکا) دویست برابر او بمب اتم دارد.اما این بمب در چانه زنی ها هم به کار کره نمی آید.پیونگ یانگ زمانی می تواند بمب هسته ایش را پوئن مثبت به حساب آورد که بتواند میان گزینه ها و حالات مختلف بهترین انتخاب را داشته باشد. اما کره علاوه بر منابع داخلی، تمامی حیثیت بین المللی خود را بر سر بمب اتم گذاشته است و هیچ چاره ای ندارد جز این که با بمبش معامله کند و نهایتاً این که مجبور به تحویل بمبش می باشد و در مقابل باید به هر خواسته ی تنها طرف مذاکره تن در دهد.البته هر چیزِ هرچیز که نه!!!! کره شمالی مجبور است بالاخره بمبش را تحویل دهد و چه بسا هیچ چیز هم نصیبش نشود!
چه باید کرد؟
بسیار ساده است! اعتماد سازی، اعتماد سازی، اعتماد سازی. دقیقاً همان کاری که دیپلمات ها و سیاستمداران عصر اصلاحات انجام می دادند و دقیقاً همان کاری که در تبلیغات عوامانه از آن به عنوان سیاست منفعل یاد می شد( و هنوز هم گاهی اوقات می شود)
اعتمادسازی تا کجا؟
دوباره به ژاپن برویم. خاطرتان هست که گفتیم ژاپن را بعد از جنگ جهانی دوم به عنوان کشور یاغی می شناختند؟ اما همین ژاپن به انرژی صلح آمیز هسته ای دست پیدا کرد.آن هم از طریق اعتماد سازی مبادا گمان کنید اعتمادسازی ژاپن یک سال یا دو سال طول کشید. ژاپن بیست سال تلاش کرد تا جامعه ی جهانی را متقاعد کند که نیازی به بمب اتم ندارد.
وانگهی ایران به هیچ وجه در صحنه ی دیپلماسی جهان در وضعیت بسیار بدی که ژاپن قرار داشت، قرار ندارد، بلکه به مراتب وضعیت بهتری نیز دارد.
اعتمادسازی؟چگونه؟
بسیار ساده است! اگر جامعه ی جهانی مطمئن شود که شما دندان زهر ندارید، در مسائل داخلی دیگر کشورها مداخله نمی کنید، کاری به روابط میان دول دیگر نخواهید داشت، قصدتان هیچ کشوری از نقشه ی جهان نیست، در آن صورت مطمئن می شود که شما اساساً به بمب اتم نیاز ندارید.
پس از آن که انجمن اسلامی دانشجویان پردیس قم در روز ۱۳ آبان برنامه ی عدالت و آزادی را با حضور سرکار خانم ابتکار برگزار کرد، انجمن مستقل هم تصممیم گرفت تا برنامه ی انقلاب دوم را در روز شانزدهم آبان با حضور سید عباس نبوی برگزار کند.اما دیشب به قول خودشان مهمان نا خوانده ی دیگری هم داشتند:« مهدی بلوکات دبیر اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل سراسر کشور»
از این می گذریم که آقای بلوکات در کمال بی احترامی به همان ۶۰-۷۰ دانشجوی حاضر در تالار و در کمال بی اعتنایی به عرف سخنرانی های آکادمیک، هیچ گونه متن و نوشته و طرح مشخصی برای سخنرانیشان نداشتند و با حضور آقای نبوی در تالار بلافاصله صحبت هایشان را قطع کردند. اما ذکر برخی افاضات ایشان خالی از لطف نمی باشد.
۱-«در انجمن اسلامی دانشگاه تهران منافقانه جریان های لیبرالی و مارکسیستی به نام اسلام تبلیغ می شود» و البته سخن ایشان از دو حال خارج نیست یا ما لیبرال و مارکسیست هستیم(یا به قول جامعه اسلامی دانشجویان لیبرال های مارکس زده و چه سنخیتی!!!!)و اساساْ به این واسطه از دین خارجیم، یا این که ایشان از یاد برده اند دستور صریح قرآن مبنی بر «رحماء بینهم» را که راهبردشان در برابر ما «اشداء علی الکفار» است
۲-«می دانید آخوند سفارت کیست؟ آخوند سفارت موسوی خوئینی هاست که غائله ی هجدهم تیرماه زیر سر او بود»
۳-«ما در دانشگاه شاهد، زنگ های تفریح را به غسالخانه می رویم.یعنی تفریح دیگری نداریم...» این هم حتماْ طرحی است برای تفریح اسلامی در دانشگاه اسلامی!!!
۴-«اتحادیه ی ما،یعنی اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل از ۳۰ انجمن اسلامی دانشگاه که همه هم دولتی هستند و بزرگ هم هستند، تشکیل شده است» و البته عقده ی بی هویتی و بی اساسی هر کسی را وا می دارد به این که سعی کند خودش را به ذهن مخاطب تحمیل کند.
والسلام علی من اتبع الهدی
هر چند
هر چند استعاره ای کردن و نمادی دیدن تاریخ امری است ذوقی، و معرفت ساز نمی باشد، امّا تاریخ صدر اسلام به ویژه 5+25 سال آخر زندگانی حضرت علی(ع) برایم سرشار است از آدم هایی که آن ها را جریانی مستمر از گذشته تا کنون می بینم. معتقد به تکرار تاریخ و بازگشت آب به بالای کوه نیستم اما بی شک آب همیشه در بسترهای یکسان جاری می شود.
یکی از این نمادهای جذاب ابوموسی اشعری است.عالمی بارع و فاضلی متضلع. فقیهی که روزی یک ختم قرآن می کرد، بر استرش سوار می شد تا گرفتار زر و زیور دنیا نشده باشد و سجاده اش را صبح تا شب می سایید.محراب را در شرایطی دالان بهشت می دید که امیر المومنین فریاد می زد جهاد دری است از درهای بهشت.مردم زمان «آگاه» می دانستندش اگرچه «فعال» نباشد و این چنین بود که من باب موعظه مردم را از رفتن به صفین منع می کرد.
***
نهضت شیعه، به خاطر غصبی دیدن مسئله ی حکومت و مسئله ی انتظام امور دنیای مردم؛ همواره از نهادهای حکومتی می گریخت.در این گریز از نهادی شدن بود که پای نهضت شیعه گهگاه به ابوموسی گری می لغزید
در این میان البته بودند علمایی که در پرهیز از ابوموسی شدن به دامان حکومت آویختند و فراموش کردند که نهاد حوزه از نهاد حکومت جداست.نهاد حوزه، آکادمی انقلاب و به روز شدن، و نهاد حکومت (به تعبیر جامعه شناسان) اوّلین ضد انقلاب و عامل روزمرگی است.این چنین شد که علامه مجلسی، حکومت صفوی را همان حکومت متصل به قیام امام زمان(عج) دانست.به جان این حکومت دعا کرد و از یاد برد دستور پیامبرش را که نکوهش می کرد دانشمندانی را که به دیدار سلاطین بروند.
جنبش شیعه همواره در این برزخ دست و پا می زده است.برزخ حکومتی شدن یا ابوموسی ماندن.این دو اندیشه در مصاف قیاس افتادند.حکومتی شدن به محک رفت و آن را به طریق معاویه رفتن یافتند. نتیجتاً ابوموسی گری دلبرانه تر جلوه یافت. علما گفتند ما را کاری به عرفیات نیست و خود را محدود به امور حسبه کردند با مضیّق ترین برداشت ممکن. این چنین شد که سکولاریزم رسماً در بطن شیعه متولّد شد.در عرصه ی اندیشه دینی این فکر یکه تازی می کرد تا نوبت به عصر مشروطه رسید.عصر مشروطه خانه ی زمانی مرگ عمل ابوموسی گری بود.دو فکری به نبرد هم دیگر می رفتند که از سکولاریزم غلیظ پیشین دست کشیده بودند.
یک سوی این تقابل شیخ نوری بود که حریت (آزادی) را با عبودیت (بندگی) ناسازگار دیده بود تا به سمت اندیشه ی محمدعلی شاه بچرخد و برای بقای حکومتش دعا نماید.
در طیف دیگر شاخص موجودین میرزای نائینی به حساب می آمد.میرزای نائینی در گام نخستش تفسیری موسع از امور حسبه کرد و گفت همان گونه که شارع راضی به تعطیل امر استفتا،امر وصیت و ارث، و امر ولایت صغار و محجورین نیست به تعطیل امر حکومت هم رضا ندارد.
با افول نهضت مشروطه جدایی نهاد دین از نهاد حکومت (به جای جدایی نهاد حکومت از نهاد حوزه) دوباره جان گرفت و آیت ا... موسس،شیخ عبدالکریم حائری، به نظریه های قدیمی اندیشه ی سیاسی شیعه رجعت کرد.آیت ا... بروجردی نیز اگرچه از مشاورت امام راحل بهره می برد، ولی دورانش، دوره ی سلم و صلح بود.تا این که ستاره ی سهیل فقه شیعی در آسمان ایران درخشیدن گرفت و فقیهی متالّه و اجتماع گرا با درک عزیزانه از دین به تقریر متفاوتی از مبانی نظری اندیشه ی میرزای نائینی پرداخت و فریاد زد:«ضرورت اجرای احکام اجتماعی ، دلیل لزوم تشکیل حکومت دینی است.»
اما آقا روح ا... راه دشواری در پیش داشت.سنگ اندازها متجددین نبودند، مهمترین مانع آخوندهای مقدس مآب و متحجری بودند که ایشان بارها در سخنرانی ها و اشعار و فتاوایشان به آن ها تاختند.«آن ها» در حقیقت زاهدانی بودند که راه و روش ابوموسی را به بهشت نزدیکتر می دیدند.
***
سال هاست که در حوزه های فقهی ایران روحانیونی که اعتقادی به حکومت دینی در عصر غیبت ندارند، در اقلیت بی صدایی به سر می برند و صدای فقهای سنتی امروز از مکتب فقهی عراق به گوش می رسد.
شاید اگر امروز امام زنده بودند دیگر به علمای سنتی معترض نمی شدند.خط امام، امروز معترض دیندارانی است که دین را در تایید صرف اعمال حکومت می یابند، دیندارانی که طهارت روح خویش را در دوری از سیاست و فعالیت های اجتماعی می بینند، دیندارانی که اگر در نماز سیاسی-عبادی جمعه شرکت می کنند برای صرف فعل تکبیر گفتن است.دیندارانی که به روضه ی امام حسین می روند اما برای درس اخلاق.دیندارانی که فرمان صریح امیر مومنان برای امر به معروف و نهی از منکرِ متقابل مردم و حکومت را فراموش کرده اند
.دیندارانی که در پی کمال خویش در محراب عبادتند، ابوموسی های مدرنی هستند که خط و روش امام را در معرض تهدید قرار داده اند.
تمام قصه ها و حکایت ها از یک جا شروع می شود از سوژه! یک موضوع خوب ! برای یک روزانه نویس هم اخلاقاً مهم نیست که برای این سوژه چه ها که نشده ، مهم حال است و حال می گوید یک سوژه ی خوب داری که اگر نجنبی پریده!
و حالا تا چند روز یک سوژه ی خوب وجود دارد: امام زمان! امام زمان یعنی امام زمان دیگر، یعنی امام زمانِ حال، یعنی امامی که اهل حال است مثل فرزاد حسنی!مثل ویژه نامه ی نسل سوم جام جم! مثل بنیامین بهادری! مثل هدیه تهرانی! مثل هزار و یک مانکن دیگر!
تازه این صفت زمان یک نتیجه ی اخلاقی دیگر هم دارد و آن این است که امام هست! بله امام آخرالزمان هست چون که تمام ادیان اعتقاد به وجود موعود دارند، امام زمان هست چون که هزار و یک فیلم تولید شده که دارند به مفهوم آن چه که ما مهدویت می گوییم می پردازد و آن هم در جهت مخدوش کردن چهره ی موعود شیعیان! نه صبر کن آقای روشنفکر، خانم روشنفکر ، قرار نشد برنجی تا آخرش را بخوان !پسر هیئتی دختر مسجدی تو هم همین طور! بله امام زمان هست چون آمریکا عراق را اشغال کرده است و اصلاً اوّلین سوالی که در بازجویی هایشان از شیعیان می پرسند این است که :«مهدی کجاست؟» امام زمان هست چون که از هزار و یک عالم شیعه نقل کرده اند که با ایشان دیدار داشته اند، امام زمان هست ...
امام زمان می آید و بعد چه می شود؟ همه ی سلاح ها را از کار می اندازد پس محض احتیاط و برای آمادگی همه در خانه شمشیر داشته باشید! تا چه کار کنید؟تا آن قدر شمشیر بکشید و آدم بکشید که شمشیرتان از خون سیراب شود و عدل و صلح و امنیت و رفاه و انترناسیونالیسم، ببخشید، امت واحده به ارمغان بیاید
و دیگر چه می دانیم؟ این معرفتی است که من از امام زمانم دارم البته با یادآوری یک نکته ،معرفت هایی که جویده در دهانم گذاشته اند!
اگر هم بخواهم در این معرفت ها شک بیاورم کافر شده ام!
ولی مرگ یک بار شیون هم یک بار بگذار شک بیاورم! آقای عزیز تمام این دلایلی که شما می گویید برای وجود امام زمان سلبی است؛می دانی سلبی یعنی چه؟یعنی اگر فیلم نسازند، اگر عراق را اشغال نکنند، اگر در دین های اشرافی ساخته ای چون بودایی و زرتشتی به مفهوم موعود اشاره نشود، شما چه دلیل دیگری داری ؟هیچ! تازه تمام روایاتی که می گویند درعصر غیبت می شود امام زمان را دید 3 تاست.بله سه تا نه سی تا، نه سیصد و سیزده تا، نه سیصد هزارتا، که آن را هم اهل علم می گویند ضعیف است،یعنی هیچ! باد هوا!و عوضش روایات قرص و محکمی که می گویند اگر کسی در عصر غیبت ادعای دیدار کرد فکذّبوه
امام زمان می کُشد برای چه ؟برای دین پیغمبری که رحمه للعالمین است! و اصلاً یک سوال، اگر همه ی کج اندیشان هم کشته شوند، اندیشه ی کج که نمی میرد! اندیشه ی کج می تواند دوباره در ذهن نسل سوم انقلاب جهانی ریشه بدواند و آن وقت حتماً یک کشتار دیگر که شمشیرها از خون سیراب شوند!نتیجتاً هر سی سال یکبار در دوره صلح و رفاه مطلق یک کشتار بزرگ داریم.
باید متاسف باشیم که سال هاست امام زمان مثل انرژی هسته ای شده یک تبلیغ سیاسی که بودجه را دوساله ببندند و شده یک سوژه که به سوی ظهور بسازند و خدا رحم کرده که با اعتقاد مردم سر و کار دارد اگر نه مثل انرژی هسته ای گرفتار سرویس پیام کوتاه می شد......
هفته ي گذشته سه ايراني در برابر سازمان ملل متحد اعتصاب غذا كردند: اكبر گنجي،شيرين عبادي و فاطمه حقيقت جو.هفته ي گذشته و اين هفته سه نفر كه نه فكر كنم تا حالا پانصد،ششصد شايد هم تا وقتي كه اين نوشته روي وبلاگ قرار مي گيرد هزار فلسطيني و لبناني دربرابر كسي تحصن نكردند به اصلشان برگشتند.آن ها در اعتراض به وضع حقوق بشر در ايران و اين بنده خداها كه من اعتراضشان را نشنيدم ، شايد هم تا آمدند اعتراض كنند دهانشان پر خون شد و بعد هم گنجشك پر. نه شايد هم اصلاَ قصد اعتراض نداشتند و فقط خونشان شد اماره ي وضعيت حقوق بشر، كسي چه مي داند؟
اصلاَ به ما چه اين حرف ها كه مي زنيم مگر ديوانه ايم كه با اين حرف ها اندك حيثيت روشنفكرانه اي كه براي خودمان جمع كرده ايم را به باد بدهيم؟شايد هم ديوانه ايم.آره ديوانه ايم.به پير به پيغمبر ديوانه ايم كه مشكلات خانوادگيمان را مي بريم پيش كساني كه در دو هفته ي گذشته نشان دادند وظايف خودشان را هم نمي توانند انجام دهند و به قولي اگر بيل زن بودند ....
اصلاَ به ما چه؟ولي مي خواستم بگويم اگر ما بوديم صد سال سياه جل تفريح جمعه مان را جلوي سازمان ملل پهن نمي كرديم به قول آن دوست عزيز ميآمديم جلوي مجلس چوبمان را مي خورديم،به خاطر اجراي يكي از اصول معطل قانون اساسي انگ برانداز را روي پيشانيمان مي ديديم،بازداشت احتياطي بيست چهار ساعته (بلكه هم ضرب در هزار) مي شديم و خلاصه سماور زغاليمان را چهل تكه مي كرديم و دعواي خانوادگيمان را پيش غريبه نمي برديم.وانگهي در اين وانفساي تك صدايي فريادمان كمِ كم به گوش هموطنان تهرانيمان مي رسيد.
باز هم مذهب همان شيخ فضل الله ضد مشروطه را شكر كه چوبه ي دار را به چوب ذلت روس ها ترجيح داد.
علي اي حال خلاصه ي كلام اين كه شما را نمي دانم ولي من معتقدم كه ملت نمي خواهد حكومت را طلاق بدهد گيرم كه بخواهد مگر مملكت ما دادگاه خانواده ندارد؟ كه دعوايمان را پيش قاضي بي عرضه اي مي بريم كه نمي تواند حكم جلب قاتل بالفطره اي را امضا كند كه دارد همين طور ....
خدا رحمت كند كسي را كه از جايي كه هست يك قدم جلوتر بيايد
تابستان یعنی یک سال تحصیلی دیگر تمام شد و حالا باید به فکر سال بعد بود.سال آینده برای انجمن اسلامی سال مهمی خواهد بود.
سال آینده انتخابات خبرگان در راه است و کاترینای سوم تیرماه به برکت پرونده ی هسته ای و سفرهای استانی رئیس جمهور هنوز تنورش داغ است و چه بسا نان انتخابات خبرگان را هم بسوزاند و این باد زودگذر که نفس همه ی مان را گرفته است؛گرد و خاک سلطنت طلبان دیروز و مطلقه خواهان امروز و خلیفه مداران فردا را برای هشت سال بر کرسی های سرخ رنگ مجلس خبرگان بنشاند و دانشجویان را حرکتی دوباره واجب است تا ترجمان حرف های خواص شوند برای عامه ی مردم.
سال آینده، کشور انتخابات خیزمان شاهد انتخابات شوراهای شهر و روستا هم خواهد بود و این بار انجمنی ها باید حکایت مکرری را برای دوستان دانشجویشان نقل کنند که در هیچ کجای دنیا مشارکت پایین مردم در انتخابات، رژیم موجود را از مشروعیت نمی اندازد وعدم مشارکت عین انفعال است. و یا این که به دوستانشان بگویند که برای مردم ایران که عمری به سروری و سالاری زیسته اند، صدقه گرفتن ننگ است و هیچ گاه تبلیغ و ترویج برای رادیکال های قشری به این امید که روی کار آمدن آن ها شرایط را به گونه ای پیش ببرد که عاقبت دموکراسی از خارج به ایران تحمیل شود؛معقول و منظقی نیست.
سال آینده انجمن اسلامی دانشگاه تهران نیز باید انتخابات عقب افتاده از اردیبهشتِ بیست و پنج انجمن پردیس و دانشکده ی این دانشگاه را در اسرع وقت به انجام برساند.
امّا از همه ی این ها مهمتر برای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران، به عنوان قدیمترین انجمن اسلامی دانشجویان کشور و الگوی سایر انجمن های دانشجویان،بازتعریف هویت و جایگاه انجمن اسلامی در شرایط امروز است.
در سالی که گذشت دعوای کهنه ی سنتی و مدرن دفتر تحکیم وحدت در انجمن تهران به حادترین نفطه ی خود رسید و در نهایت مختوم به حذف مدرن ها وتسلط سنتی ها بر مجموعه ی انجمن شد.امّا این تازه نقطه ی شروع است؛ چه، گیرم که سبوها را شکستیم و باده نوش ها را به شلاق بستیم، با هزار باده ی ناخورده ای که در رگ تاک است چه خواهیم کرد؟
مهم ترین مشکل برخاسته از اساسنامه ی مجمل انجمن است که غیر از پرداختن به ساختار تشکیلاتی،هیچ وظیفه ی مهم دیگری را ایفا نکرده است.همین اجمال اساسنامه در تعریف هویت و کارکردهای انجمن اسلامی ، علّت و مایه ی شکل گیری یک هویت عرفی برای انجمن اسلامی شده که هر روز بسته به وضعیت جامعه این هویت متفاوت می شود؛یک روز انجمن اسلامی بازوی حراست است و دیگر روز بلای جانش.در مسیر تغییر و تغیّر هویت انجمن اشکال بزرگی پیش نیامده بود تا این که کم کم در تعریف هویت انجمن اسلامی،به یک تعریف سلبی دست یازیده شد که:«انجمن اسلامی چیست؟آنچه بسیج نیست» و نتیجه ی این تعریف در فضایی که دین از در و دیوارش می بارد آن شده است که در برخی انجمن ها آنان که رسماً حود را نئومارکسیست می خوانند و یا لیبرال های ضد اسلام،مدیریت و مرکزیت انجمن را در دست بگیرند، و حتّی در بعضی انجمن ها این دو نحله تمام اختلافات ریشه ای و تاریخی خود را کنار بگذارند تا در ائتلاف ! با یکدیگر سکان انجمن را در دست بگیرند.
چاره چیست؟تن دادن به یک مرامنامه ی عرفی بسیاری از انجمن های اسلامی را از موقعیت حقیقی خود انداخت؛ ولی تدوین مرامنامه ی رسمی هم خالی از ایراد نیست.
ایراد موجود در این است که انجمن اسلامی با وجود این که داری تشکیلاتی منظم است و حتی در حیطه ی دانشگاه از اکثر کارکردهای یک حزب برخوردار؛حزب به حساب نمی آید.حتّی اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانشجویان که دفتر تحکیم وحدت باشد هم حزب نیست؛چرا که یک ویژگی مهم حزب ثبات افراد آن است،حال آن که دانشجو بودن صفتی است موقت و خاص یک برهه از زندگی و پس از فارغ التحصیلی،هیچ فردی نمی تواند برای خود حق و سهمی در انجمن دانشجویان قائل باشد.با اوصافی که گذشت آیا اسلاف حق دارند دشنه ی عقاید خویش را در شاهرگ ابتکارات و نیازهای اخلاف فرو برند؟ نیک می دانیم مرحوم بازرگان و یارانش زمانی که انجمن اسلامی دانشگاه تهران را تاسیس می کردند در اندیشه ی یک مجموعه ی صرفاً دینی در فضای ضد دین آن روز دانشگاه بودند،تشکّلی جدا و مبرّا از سیاست؛حال ان که سه دهد بعد،انجمن های اسلامی دانشجویان،مهمترین پایگاه های مبارزه سیاسی اسلام خواهان علیه رژیم حاکم شدند و این نسل از انجمنی ها که بعد از انقلاب و حمله به سفارت ایالات متحده،خود را دانشجویان پیرو خط امام نامیده بودند به یکی از سر سخت ترین مخالفان دولت موقت بازرگان تبدیل گشتند. وباز هم می دانیم انجمن های اسلامی روزگارانی مدید مرکز چپ های مسلمان بودند،امّا همزمان با طلوع خورشید اصلاحات،راست های مدرن که به جبهه ی اصلاحات پیوسته بودند هم جایگاهی برای خود در مجموعه ی انجمن پیدا کردند.و همه ی این ها نشان از آن دارد که عرفی بودن مرامنامه ی انجمن،سنتی پذیرفته شده است.تدوین مرامنامه یا نوشتن مقدمه ای بر اساسنامه علاوه بر این که شکستن یک سنت شصت و چندساله شمرده می شود؛این خطر را برای جامعه ی ایران(که هنوز رنگ یک تشکیلات پر قدرت مردمی را به خود ندیده است و همه ی جمعیت ها و احزاب بنام آن ،احزاب دولتی و از بالا به پایین هستند) دارد که همین تنها تشکل های برآمده از توده ی مردم و دغدغه های واقعی آنان نیز پویایی و انطباق با جامعه ی خویش را از دست بدهند.
با فرض این که متصدیان فعلی انجمن تهران بر این چالش نخست فائق بیایند؛آن وقت چه باید کرد؟آیا تدوین مرامنامه هم باید نظیر انقلابی که در سال تحصیلی گذشته روی داد، دستوری باشد و از سوی شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه صورت بپذیرد؟مسلّما نه! بهتر است اگر کاری چنین بناست انجام شود توسط کارگروه هایی از 26 انجمن دانشکده ها و پردیس های دانشگاه تهران باشد که انجمن اسلامی به کلی از بدنه ی دانشجویی منقطع نگردد و از مرتبه ی خویش در بین دانشجویان نیافتد.
و سخن آخر؛تمام سخن هایی که گذشت پیشنهادهایی بود برای مداومت بخشیدن به حرکت یک تشکل دانشجویی دین باور و ممکن است هیچ گاه هم محقق نشود.اما در مقابلِ همین اساسنامه ای که فعلاً هست چه باید کرد؟ آیا باید به آن به چشم یک متن تشریفاتی نگریست و یا تمام بندها و مواد آن را مو به مو اجرا کرد یا ترکیبی از این دو؟ به عبارت دیگر سال گذشته علاوه بر متخلفین تشکیلاتی که لغو عضویت شدند، عده ی کثیری نیز به بهانه ی سکولار بودن حذف شدند.اعتقاد و یا التزام به اسلام سیاسی در هیچ یک از بندهای دو اساسنامه ی انجمن های اسلامی دانشگاه تهران به عنوان شرط عضویت در انجمن ذکر نشده است مگراین که از بندهایی مستفاد شود که در آن سخن از اعتقاد و التزام به ولایت مطلقه ی فقیه رفته است. و در این صورت نباید میان سکولارهای مذهبی و غیر معتقدین به ولایت مطلقه فرقی گذاشت و هر دو گروه باید از عضویت در انجمن محروم شوند؛ چرا که این کار قانوناً و اخلاقاً درست نیست.ولیکن مشکل در این جاست که بخش اعظمی از افرادی که هم اکنون در انجمن اسلامی دانشگاه تهران عضویت دارند با نظریه ی ولایت مطلقه ی فقیه مشکل دارند؛ بیش از این سخن را به درازا نمی کشم، در برابر این چالش عمدتاً اخلاقی چه باید کرد که انجمن تهران متهم به تمامیت خواهی و یک بام و دو هوا نشود؟
بعید نیست چهار سال ریاست جمهوری احمدی نژاد با این گزارش به پایان برسد که دولت مهرورزی هر نه روز با یک بحران مواجه بوده است
اما تفاوت های عمده ای در این بحران ها با بحران های دولت نخست اصلاحات وجود دارد.
1-در دولت اصلاحات بحران های به وجود آمده عمدتاً از بیرون به آن تحمیل شدند حال آن که متاسفانه دولت جدید خود برای خود بحران می آفریند.خوشبختانه دست اصلاح طلبان آن قدر از قدرت کوتاه است که حتی توانایی برگزاری یک میتینگ سیاسی را هم ندارند. دیگر چه برسد به بحران آفرینی و چوب لای چرخ عدالت گذاشتن!!
2-بر خلاف 6 سال اوّل اصلاحات که ایران کشوری آرام در عرصه ی بین الملل به شمار می رفت و مرور زمان بر وجهه ی صلح طلبانه و قانون مدار آن می افزود اکنون به شرایطی رسیده ایم که شهروند جامعه ی بین الملل به خودش «حق» نمی دهد که گمان کند زمانی رئیس جمهور همین ایران واضع نظریه ی گفتگوی تمدن ها در برابر نظریه ی جنگ تمدن ها بوده است.
متاسفانه دیپلماسی شیر بیدار و عزّت مدار نه تنها وجهه ای برای ایران به ارمغان نیاورده است که حتی به گفته ی دکتر عسگر خانی ایران به ناچار تحریم را خواهد پذیرفت.
خدا نشست امروز شش کشور بزرگ را به خیر کند.
3-ناآرامی های قومی و مذهبی روز به روز شدت می یابد و با کمال ناخرسندی باید بگوییم در آخرین حلقه ی این نا آرامی ها این ارگان دولت بود که علت العلل تنش شد. پ.ک.ک که نفوذی در تحریریه ی تصفیه شده ی ایران ندارد. لهجه ی روزنامه ی ایران که انگلیسی نیست.کسی هم که نمی خواهد بگوید خادم المله اسم مستعار عبدالمالک است.
طبق قانون روزمرّگی:«خبر کوتاه بود و غم بزرگ»
و طبق قانون ما:«خبر کوتاه بود و غم کوتاه تر»
شاید آن قدر سال گذشته است که دیگر نام کتاب شهید جاوید نگزدمان به خصوص که آیت ادیگر مقدمه ی آیت الله منتظری هم که در آن سال ها بر کتاب نوشته بود در این سال ها دیگر چاپ نمی شود.
مهم نیست این هم مثل بقیه. بقیه که مثل عادت فکر می کردند فراموش شدند این که دیگر خلاف عادت فکر کرد!
صالحی نجف آبادی مرد و زیدان فوتبالش را بازی کرد.صالحی نجف آبادی مر