تبليغاتX
http://midinternet.com/wp-content/uploads/2008/04/2.swf قاصدک
بهارهای شگفتی در راهند فردا گلی می شکفد که بادها را پرپر خواهد کرد

نادر، پلنگِ نادرِ مه دره ی کلات

لشگر کشیده، حاضر و آماده در هرات

دارد به سمت شرق جلو می کشد به غیظ

تا فتح کوه نور کند، فتح سومنات

ـ حالا گرفته ایم شمال و جنوب را

حالا بگو دبیر بیارد قلم، دوات

از شرق تا به غرب همه زیر سلطه است

سهم تمام مردم از هند تا فرات

ارزانی تمام شما مردم عزیز

دشت مُغان و شربت و شیرینی و نبات

***

جنجال هسته ای، خبر داغ شنبه صبح

تهران، سران غرب، سر میز سور و سات

باجِ سبیل روسیه، چین، البرادعی

نفرین به روزگار، به این دور بی ثبات

گو آسیاب چرخ نچرخد چنین تباه

افتاده است کار جهان دست لوط و لات

مات که مانده ایم چنین، ها ؟ بگو چه کس

شاه ِ جهانگشای مرا کرده کیش و مات ؟

نادر! بلند شو که جهان شرمگین شود

تا که جهان غرب بیفتد به دست و پات

یعنی غرور ملی ما را به ما ببخش

ما خسته ایم و دلزده دیگر از این بساط.

جواد کلیدری

 

http://kelidary.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:40  توسط   | 

زمانه قرعه ی نو می زند به نام شما
خوشا شما که جهان می رود به کام شما
در این هوا که نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی عود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما
ز صدق آینه  کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طرب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد ستاره رام شما
به شعر «سایه» در آن بزمگاه  آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما

هوشنگ ابتهاج 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 7:47  توسط   | 

توی قاب خیس این پنجره ها، عکسی از جمعه ی غمگین می بینم، چه سیاهه به تنش رخت عزا، تو چشاش ابرای سنگین می بینم، داره از ابر سیا خون می چکه، جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم در نمی یاد، جمعه ها سر نمی یاد، کاش می بستم چشاما، این ازم بر نمی یاد، داره از ابر سیا خون می چکه، جمعه ها خون جای بارون می چکه

عمر جمعه به هزار سال می رسه، جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه، آدم از دست خودش خسته می شه، با لبای بسته فریاد می کنه، داره از ابر سیا خون می چکه، جمعه ها خون جای بارون می چکه

جمعه وقت رفتنه، موسم دل کندنه، خنجر ازپشت میزنه، اون که همراه منه، داره از ابر سیا خون می چکه، جمعه ها خون جای بارون می چکه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:55  توسط محمّد منصوری بروجنی  | 

گرسنه ای که پر از لفظ آب و نان شده است
منم که دفتری از مشق کودکان شده است
منم که دفتری از آرزو و خاطره ام
 که هر کدام به شکلی در آن بیان شده است
یکی خطوط مرا با الف چنان پر کرد
که بی قطارترین ریل این جهان شده است
یکی که منتظرت مانده و نمی داند
قطار تو ته یک درّه ناگهان شده است
یکی خطوط مرا حامل هزاران نت
چنان که صفحه ی من صفحه ی بنان شده است
یکی نوشت فدایت شوم،شدم نامه
گمان کنم که عاشق یک خانم جوان شده است
و خانمی که هزار آفرین!شما باشید
معلّمی است که لیلای داستان شده است
تو عشق گفتی و ما مشق می نوشتیم آه!
سر دو حرف،چه بسیار حرفمان شده است
یکی هم آمد و سر رفت از سر هر سطر
که حرف های دلش بیشتر از آن شده است
یکی یکی همه ی برگ های کاهی من
به باد می رود انگار که خزان شده است
یکی بیاید و قیچی کند تمام مرا
تمام بال و پری را که استخوان شده است
 و از بریده ی من بادبادکی سازد
 که مدّتی است دلم تنگ آسمان شده است
                          مرتضی آخرتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:3  توسط   |