تبليغاتX
http://midinternet.com/wp-content/uploads/2008/04/2.swf قاصدک
بهارهای شگفتی در راهند فردا گلی می شکفد که بادها را پرپر خواهد کرد

سی سال پس از استاد

توی سالن دانشکده، داشتم با موبایلم عکس می گرفتم.یک شاخه گل محمدی دستش بود.

گفت: خدا بگم غربی ها را چکار کنه...

به شوخی گفتم: می بینید استاد*، بعد از ۲۹ سال ایدئولوژیک بودن، غربزده شدیم.

گفت:پس بالاخره فهمیدی ایدئولوژی، چیز مزخرفیه؟

گفتم:استاد، ما هر چه قدر مدرن شویم و دموکراسی خواه، آخرش فرزندان شریعتی هستیم.....

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

*دکتر سید محمد هاشمی، استاد حقوق اساسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 16:22  توسط محمّد منصوری بروجنی  | 

1-هیچ گاه ظهر شنبه سوم خرداد 76 را فراموش نخواهم کرد.بعد از مدت ها پدرم را یک روز ظهر در خانه می دیدم.آن شادی که در وجودش موج می زد، فراموش شدنی نبود.گفت:«حفاظت از خانة آقای خاتمی به عهدة نیروی انتظامی گذاشته شده است.»آن روزها برای فهمیدن معنای ارادة ملت کوچک بودم.
2-شنبه، نوزده تیرماه 78، وقتی می رفتم کتابخانه، روزنامه ها را هم نگاهی می انداختم.در تیترهای فرعی «ایران» نوشته بود: مصطفی معین، وزیر آموزش عالی در اعتراض به حوادث خونین جمعه استعفا داد.آن روزها برای فهمیدن معنای گروه فشار کوچک بودم.
3-بهار 79، در آستانة مرحلة دوم انتخابات مجلس ششم، تلویزیون جمهوری اسلامی کنفرانس برلین را پخش کرد.نه به عنوان جانشین فرمانده پایگاه بسیج مدرسه(راهنمایی) که به خاطر علقه های مذهبیم خیلی عصبانی بودم.مخصوصاً از روحانی آن جمع یوسفی اشکوری.آن روزها برای فهمیدن مونتاژ و باور کردن بی صداقتی تلویزیون کوچک بودم.
4-خرداد 80، آن خرداد، خردادِ گل یاس بود. گل یاس شده بود، خاتمی و خاتمی شده بود، گل یاس.کلیپ تبلیغاتی خاتمی را افخمی ساخته بود.کلیپی که پر بود از برش های به یاد ماندنی.آن جماعت منتظر در ورزشگاه شیرودی.آن یا علی مدد.و آن اشک هایی که خاتمی بعد از ثبت نامش ریخت.آن روزها برای فهمیدن اشک های خاتمی کوچک بودم.
5-زمستان82، نشریة میقات، از نشریات داخلی پایگاه های بسیج، مطلبی با این عنوان نوشته بود که :«بوی رجایی می آید» و از شهردار جدید تهران گفته بود و گفته بود. و می گفتند که شب ها با لباس ناشناس می آید....و می گفتند رفتگرهای شهرداری....می گفتند......
عجب اعجوبه ای! درست مثل فریدون زندی.هردویشان 27 سال کشف نشدند و یکباره گل کردند.دوباره یک منجی جدید، حتی در آن روزها هم برای فهمیدن شانتاژ خبری کوچک بودم.
6-خرداد 84، کنکوری بودم، وقت این کارها را نداشتم.اما هر روز که می رفتم مسجد، متدینین دلشان نمی آمد که جوانی مثل من گمراه باشد و بخواهد به دکترمعین رای بدهد و همان بحث هایی که در تعقیب نماز عصر می کردم کافی بود تا در تمام روز، ذهنم پراکنده باشد.بیست و هشتم خرداد که شد، انگار خودم شکست خورده بودم.آن روزها دیگر آن قدرها کوچک نبودم.نه این که معنای آرای سازماندهی شده را بفهمم! من داشتم این رای ها را به چشم می دیدم.
7-آذرماه 85، باز باید سرنوشت از سرنوشت، دروغگوها شکست سنگینی خوردند.در سراسر کشور کمتر از 5 درصد مردم به آن اسطوره های پاکی و تندیس های درستی !!! رای دادند.
شما چه طور؟ چیزی را دیدید؟ یا اساساً فهمیدید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 18:51  توسط محمّد منصوری بروجنی  |