تبليغاتX
http://midinternet.com/wp-content/uploads/2008/04/2.swf قاصدک
بهارهای شگفتی در راهند فردا گلی می شکفد که بادها را پرپر خواهد کرد

گرسنه ای که پر از لفظ آب و نان شده است
منم که دفتری از مشق کودکان شده است
منم که دفتری از آرزو و خاطره ام
 که هر کدام به شکلی در آن بیان شده است
یکی خطوط مرا با الف چنان پر کرد
که بی قطارترین ریل این جهان شده است
یکی که منتظرت مانده و نمی داند
قطار تو ته یک درّه ناگهان شده است
یکی خطوط مرا حامل هزاران نت
چنان که صفحه ی من صفحه ی بنان شده است
یکی نوشت فدایت شوم،شدم نامه
گمان کنم که عاشق یک خانم جوان شده است
و خانمی که هزار آفرین!شما باشید
معلّمی است که لیلای داستان شده است
تو عشق گفتی و ما مشق می نوشتیم آه!
سر دو حرف،چه بسیار حرفمان شده است
یکی هم آمد و سر رفت از سر هر سطر
که حرف های دلش بیشتر از آن شده است
یکی یکی همه ی برگ های کاهی من
به باد می رود انگار که خزان شده است
یکی بیاید و قیچی کند تمام مرا
تمام بال و پری را که استخوان شده است
 و از بریده ی من بادبادکی سازد
 که مدّتی است دلم تنگ آسمان شده است
                          مرتضی آخرتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:3  توسط   | 

طبق قانون روزمرّگی:«خبر کوتاه بود و غم بزرگ»

و طبق قانون ما:«خبر کوتاه بود و غم کوتاه تر»

شاید آن قدر سال گذشته است که دیگر نام کتاب شهید جاوید نگزدمان به خصوص که  آیت ادیگر مقدمه ی آیت الله منتظری هم که در آن سال ها بر کتاب نوشته بود در این سال ها دیگر چاپ نمی شود.

مهم نیست این هم مثل بقیه. بقیه که مثل عادت فکر می کردند فراموش شدند این که دیگر خلاف عادت فکر کرد!

صالحی نجف آبادی مرد و زیدان فوتبالش را بازی کرد.صالحی نجف آبادی مرد و ساعت خوش ما دقیقه ای به تاخیر افتاد و اهمیتی هم برای سیمای ملّی ندارد و اگر هم دارد...

صالحی نجف آبادی مرد و عجب تیتر خوبی.امروز را هم خدا رساند تا سوژه ی فردا خدا از ملک محمودشاه بزرگتر است.

صالحی نجف آبادی مرد تا آیت الله شود.

صالحی نجف آبادی مرد و شاید برای ما دوباره نام شهید جاوید تکرار شد

رحمه الله علیه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:46  توسط محمّد منصوری بروجنی  | 

می شود این نوشته را چند جور شروع کرد و هر کدام از این شروع ها هم برای خودش عاقبتی دارد؛ مثلاً می شود این طور شروع کرد که:«نه این کُ باخایم از هم حالا سرتق بازیا مونا شروع کنیما ولی..»آن وقت می شد فارسی محاوره با لهجه ی بروجنی

می شد این طور شروع کنیم:«قاصدک! و چه لفظ زیبایی،روزگاری بوسه ای بر لبان باد دادی و در آغوش هوا خود را افکندی و ....» آن وقت می شد یکی از آن مغازله های وبلاگی ،با پس زمینه ی صورتی

می شد بگوییم:«برای ما همین که قاصدک شجریان توقیف شد کافی بود....»آن وقت می شد عین جوگیری

می توانستیم هم بگوییم :«همان گونه که باد صبا به زعم برخی خبرچین است و به زعم بعضی دروغزن و نمود پدیداری پلورالیسم در عرصه ی تعابیر شعری فارسی از دیرزمان (و ما  ایرانی ها مثل همیشه اوّل بودیم) قاصدک هم به طریق اولی می تواند هم پیامبر معشوقه باشد از سوی خداوندگار عاشق و هم نماد جریان خبری آزاد» آن وقت می شد یکی از آن نقدهای ادبی متعهد!!!!!! (روح شاملو شاد)

می توانستیم هم این طور شروع می کردیم(یا اصلاً شروع نمی کردیم)

«وقت ندارم، خلاصه کنم؛ این متنی را که هرگز شروع نشد شما هر طور که دلت می خواهد شروع کن، امّا امیدواریم به مصداق آن چه در ذهن داریم اسممان با مسمّا در آید.»

اگر خدا بخواهد

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:13  توسط   | 

قاصدک

 قاصدک !هان  چه خبر آوردی ؟              

 از کجا  وز که خبر آوردی ؟        

خوش خبر باشی اما.اما

گرد بام ودر من

بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری-باری

برو آنجا که بود چشمی گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند

nست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید

که دروغی تو .دروغ

که فریبی تو .فریب

 قاصدک! هان .ولی ...آخر ...ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام آی !کجا رفتی ؟ آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی .جایی؟

در اجاقی -طمع شعله نمیبندم -خردک شرری هست هنوز

 قاصدک!

 ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم میگریند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:45  توسط   |